حكيم ابوالقاسم فردوسى

724

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو خواهى كه لشكر بايران برى * بنزديك شاه دليران برى گشايم در گنجهاى كهن * كه ايدر فگندم بشمشير بن به پيش تو آرم همه هرچ هست * كه من گرد كردم بنيروى دست بخواه آنچ خواهى و ديگر ببخش * مكن بر دل ما چنين روز دخش درم ده سپه را و تندى مكن * چو خوبى بيابى نژندى مكن چو هنگام رفتن فراز آيدت * بديدار خسرو نياز آيدت عنان با عنان تو بندم به راه * خرامان بيايم بنزديك شاه بپوزش كنم نرم خشم ورا * ببوسم سر و پاى و چشم و را بپرسم ز بيدار شاه بلند * كه پايم چرا كرد بايد ببند همه هرچ گفتم ترا ياد دار * بگويش بپرمايه اسفنديار [ بازگشتن بهمن ] ز رستم چو بشنيد بهمن سخن * روان گشت با موبد پاك تن تهمتن زمانى بره در بماند * زواره فرامرز را پيش خواند كز ايدر بنزديك دستان شويد * بنزد مه كابلستان شويد بگوييد كاسفنديار آمدست * جهان را يكى خواستار آمدست بايوانها تخت زرّين نهيد * برو جامهء خسرو آيين نهيد چنان هم كه هنگام كاوس شاه * ازان نيز پر مايه‌تر پايگاه بسازيد چيزى كه بايد خورش * خورشهاى خوب از پى پرورش كه نزديك ما پور شاه آمدست * پر از كينه و رزمخواه آمدست گوى نامدارست و شاهى دلير * نينديشد از جنگ يك دشت شير شوم پيش او گر پذيرد نويد * بنيكى بود هر كسى را اميد اگر نيكويى بينم اندر سرش * ز ياقوت و زر آورم افسرش ندارم از و گنج و گوهر دريغ * نه برگستوان و نه گوپال و تيغ و گر باز گردانم نااميد * نباشد مرا روز با او سپيد تو دانى كه آن تاب داده كمند * سر ژنده پيل اندر آرد ببند زواره به دو گفت منديش ازين * نجويد كسى رزم كش نيست كين ندانم بگيتى چو اسفنديار * براى و به مردى يكى نامدار نيايد ز مرد خرد كار بد * نديد او ز ما هيچ كردار بد زواره بيامد بنزديك زال * و زان روى رستم بر افراخت يال بيامد دمان تا لب هيرمند * سرش تيز گشته ز بيم گزند عنان را گران كرد بر پيش رود * همى بود تا بهمن آرد درود چو بهمن بيامد بپرده سراى * همى بود پيش پدر بر بپاى بپرسيد از و فرّخ اسفنديار * كه پاسخ چه كرد آن يل نامدار چو بشنيد بنشست پيش پدر * بگفت آنچ بشنيده بد در بدر نخستين درودش ز رستم بداد * پس انگاه گفتار او كرد ياد همه ديده پيش پدر باز گفت * همان نيز ناديده اندر نهفت به دو گفت چون رستم پيل تن * نديده بود كس بهر انجمن